خسته ام ...
بسه دیگه بسه...
نه اینجارو می خوام نه بودنم رو...
از دماغ فیل هم نیوفتادم فقط...
نه هیچی٫هیچی نمی خواستم بگم...
حالم؟
ای ظاهرم که عالیه ٫به قوله بعضیا توپه توپم...
آخه من لاله ی وحشی دوس دارم ولی پیداش نمی کنم...
باور کن همه جا رو گشتم...حتی می تونم قسم بخورم کل اتاقمو زیرو رو کردم
ولی فقط عکسشو کنار داوودی های زرد دیدم همین...
من خودشو می خوام...
دیگه بریدم..
ببین کلامو گذاشتم سرم
ببین چمدونمو برداشتم
هان؟
آره٫آره عروسکمم برداشتم که بهونه ای نیارم...
پس ok؟برم؟برم؟
اگه حالمو بپرسی تغریبا خوبم یعنی دوست دارم خوب باشم همین...
دلم نه ٫نگرفته .این روزا همش خونم زندگی تکراری دارم ...از شب تا صبح بیدار می مونم منتظر
سحر ...از سحر خوابم تا به یه بهونه ای بیدارم کنند ٫بعدشم که خدا خدا می کنم افطار شه
یه عالمه کتاب نخونده دارم ولی روزه نمی ذاره خوب سرم گیج میره .....
کلا از این حرفا بگذریم حوصلم خیلی خیلی سر رفته ٫دلم دیدنه یه تئاتر خفن رو میخواد که بلکه
آروم بگیرم بشینم سر جام.....
چیکه چیکه قطره قطره بارونه بارونه
چی بگم از این دنیای دیونه دیونه
حالم خیلی داغونه داغونه
می خوام برم میخونه میخونه
نه نه٫دوست ندارم برم میخونه پر مشروبه٫ نه دوست دارم بخورم نه ساقیش باشم ٫برای همین از گفتن بقیه مطلب می گذریم
دیگه
دیگه
همین
هی بازم دلم باز نشد ٫به خیاله خودم اومدم اینجا دردی دوا بشه ولی فایده ای نداشت....
ببخش سر تو رو هم درد آوردم....با سپاس از تو....آنی.
بودن تو در کنارم زیباست اما نبودت را چه کنم؟؟؟؟؟
گذر از این روزها زیباست اما وقتی تمام شد چه کنم؟؟؟؟؟؟
این حس خوب این آشفتگی این ها همه زیباست اما ... تا کی؟ تا کجا؟
...............................................................................................
حال می نویسم از درد... غم... عشق...خون...دل...جون...حس...مرگ...من
برای چی تحمل این همه................
چشمانم خیره اند به میزی که طوری استوار بر ۴
پایه اش ایستاده که من را در حسود بودن به خودش غرق کرده!!!
شاید اگر میز بودم.............شاید...
گوشه ی خیابان ایستاده بودم منتظر ماشین....
یه خورده این طرفتر٫دو زن که تغریبا ۳۵ یا ۴۰ ساله بودن وایساده بودند و داشتند با هم صحبت می کردند...ماشین اولی که اومد سوارشون کنه اونی که خیلی بد آدامس می خورد و یه آرایش غلیظ هم داشت ویه روژ بورژوایی هم رو لباش بود بهش گفت؟ نه آقا٫قیمته ما از این حرفها خیلی بالاتره بابا!برو برو دنباله کارت....
اه اه حالم از جنس زن بودنم به هم می خوره٫دارم بالا می یارم
آخه چرا باید اینجوری باشه ٫چرا؟؟؟؟؟؟
سوار تاکسی شدم و خودمو رسوندم خونه که فرار کنم از این همه کثیفی!!!!!!
البته این زندگی که همه ازش شاکی هستند یه قشنگی های هم داره٫مثله آوردن یه چای دیشلمه واسه بابای که فقط کار می کنه وهیچ حرفی نمیزنه٫حتی از این که امسال ما ۲بار شمال رفتیم بدونه اون شکایتی نمی کنه..........
حالا باز جای شکرش باقیه که هنوز می تونم بعضی مسائل رو درک کنم....
که هنوز به نمیدونم ها ومیدونم های خودم ایمان دارم....
که هنوز صفحه وبلاگم بازه ومی تونم بنویسم ولی حوصله ندارم...
که چی ,هیچی بعد یه مدت حالا بستگی داره ها بغضی ها یه مدت کوتاه مثله 1سال ,چند سال,بعضی هام هیچ وقت نمی تونن برسن به خودشون,خودشون رو باور کنن بفهمن که هستن وجود دارن می تونن فکر کنن بخندن و زندگی کنن!!!!!!!
پس کجایی ...خیلی وقته که دیگه صدات به گوشم نمی رسه...خیلی بی وفا شدی..
دوست دارم یه خونه ای داشته باشم همه جاش تو باشی...
****به وبلاگم خوش اومدی دوست من ****
